و این است رسم زمونه

سال 1230

مرد: دختره‌ی خیر ندیده، من تا نکشمت راحت نمی‌شم. اصلا نکشمت خودم کشته می‌شم!
زن: آقا حالا یه غلطی کرد، شما بگذر، نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده!

مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می‌خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی‌شه باید بکشمش!

(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه)

نیم قرن بعد، سال 1280

مرد: واسه من می‌خوای بری درس بخونی؟ می‌کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مردی دیگه جرات نمی‌کنی از این حرفا بزنی. تو غلط کردی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا چی؟

زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می‌گیره‌ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی‌خوره. قول میده!

مرد (با نعره حمله می‌کنه طرف دخترش): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی‌شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می‌کشمت!

(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه)

یک قرن بعد از اولین رویداد، سال1330

مرد: چی؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می‌خوای بری دانشرا؟ می‌خوای سر منو زیر ننگ کنی؟ فاسد شدی برا من؟ شیکمتو سورفه (سفره) می‌کنم!

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می‌کنین!

مرد: چی می گی ززززززن؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فسادو بگیرم. یه دانشرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی!

(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می بخشه)

همین چند سال پیش، سال1380

مرد: کجا؟ می‌خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می‌پوشیشون مث جلیقه نجات، پستی بلندی پیدا می‌کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می‌کشمت. من، تو رو، می‌کشم!

زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).

مرد: من اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین‌تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه، نه، نمی‌خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره!

چند سال بعد، سال1400

دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه‌ی ...؟ دارم بهت می‌گم، ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می‌خوام. می‌خوای بری بیرون پیاده برو!

زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می‌پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می‌شه، اوه مامی، باباتم قول می‌ده دیگه از این حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می‌شه و بابای گناهکارشو می‌بخشه)

و این داستان همچنان ادامه دارد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد