سلام

در آرزوى نگاه توام. بغض تنهایى‏ام شکسته و غبار غربت‏حائلى بر روى چشمانم ایجاد کرده است. واژه‏ها را بیگانه مى‏یابم و بیگانه‏تر از آن، بى کسى و تنهایى‏ام مى‏باشد.
در ترنم باران، اشک‏هاى خود را به امید وصل تو جارى مى‏کنم. مى‏خواهم از نگاه دلربایت، پلى براى عبور التماس‏هایم بسازم. مبادا ببندى به روى دیدگانم آخرین دروازه عشق و احساست را.
براى رسیدن به تو آنقدر گریه مى‏کنم تا تمام کبوتران پر بسته وجودم را آزاد کنى و مرا به وادى جنون بکشانى. غروب است و خورشید قصد رفتن ندارد تا آهنگ محزون حنجره‏ات را بشنود. اى پناه من! نگین چشمانم لبریز از اشک یاد و نام توست.
اى غریب غروب! اى تنها ایستاده! سلام به آرامش سیمایت که از پشت ابر، مثل آفتاب مى‏بارى.
رو به تو مى‏آورم و دل به داغدارى تو. بر پیشانى کدام دل، داغ تو نیست.
عاشقانه سلامت مى‏دهم .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد