اواسط هفته گذشته، یک شب یک رئیسجمهور (که میتواند الزاما احمدینژاد نباشد) تلفن زد به یکی از مهمترین مشاوران یا معاونانش (که میتواند الزاما باجناقش نباشد):
ـ بفرمایید جناب رئیسجمهور
ـ میخواستم ببینم همه کارها ردیفه؟
ـ ردیفه قربان، مملکت در امن و امانه
ـ مشکل اقتصادی نداریم؟
ـ نخیر آقا... روزی چند میلیارد دلار داره فقط به بورس وارد میشه.
ـ اوضاع مردم چطوره؟
ـ عالی... سر سفره همشون یک گالن نفته!
ـ اوضاع امنیتی چی؟
ـ از این بهتر نمیشه. بحمدالله آدمربایی ریشهکن شده و بمبگذاری هم اصلا نداشتیم و نخواهیم داشت. هیچ کشوری هم ما رو تهدید نمیکنه. کنفرانس هولوکاست رو هم داریم با جدیت دنبال میکنیم.
ـ با مجلس مشکلی نداریم؟
ـ اصلا و ابدا.
ـ با رسانهها چی؟
ـ از این بهتر نمیشه.
ـ کار مهمی مونده که نشده باشه یا تکمیل نباشد؟
ـ نه آقا... دو هفته است که با بچهها داریم دنبال همچین کارهایی میگردیم، ولی پیدا نشد.
ـ خب حالا چی کار کنیم؟
ـ هرچی شما بفرمایید.
خلاصه اینطور شد که رئیسجمهور تصمیم گرفت، سرزده برود سازمان میراث فرهنگی. رئیسجمهور آنقدر «سرزده» این کار رو انجام داد که هشت کوزه و سه کاسه و چهار لوح گلی شکستند. میگویند به دستور رئیسجمهور، مقرر شد یک کارخانه تولید آثار باستانی از طرف سازمان میراث فرهنگی تأسیس شود تا همه اقشار مستضعف و آسیبپذیر با قیمت نازل و به آسانی بتوانند به مایحتاج باستانی و میراث فرهنگی خود دسترسی داشته باشند.
آقای رئیسجمهور در پایان این سردید (=بازدید سرزده!) گفت: «رحیم مشایی، یکی از بهترین مدیران دولت است». جمعیت حاضر هم گفتند: خب اینو از اول میگفتی، دیگه چرا سر میزنی؟!